محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

37

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

بود ، و آن مقدار بود كه اسبى بزايد و پيش از آنكه به زين آيد رستخيز برخيزد و اسرافيل صور بدمد دميدن نخست . و همه خلق بميرند و كس نداند كه آن كى بود و به مفاجا گيرند ، چنان كه خداى تعالى گفت : * ( لا تَأْتِيكُمْ إِلَّا بَغْتَةً 7 : 187 ) * ، يعنى الَّا فَجْأةً . و به آيت ديگر گفت : * ( ما يَنْظُرُونَ إِلَّا صَيْحَةً واحِدَةً تَأْخُذُهُمْ وَهُمْ يَخِصِّمُونَ 36 : 49 ) * . و به آيت ديگر گفت : * ( وَلَيَأْتِيَنَّهُمْ بَغْتَةً وَهُمْ لا يَشْعُرُونَ 29 : 53 ) * . چنان كه به مفاجا گيرد رستخيز آن خلق را كه دو تن نشسته باشند و همى حديث كنند كه يكى از اين سوى افتد و يكى از آن سوى ، و هر دو بميرند . و آنگاه اين جهان چهل سال همچنين خالى بماند ، و اين آسمان و زمين و ستارگان و هوا و ماه و آفتاب همى بر آيند و همى فرو شوند . و از آسمان باران آيد و از زمين نبات رويد و از درختان ميوه بيرون آيد و بريزد و خشك شود و كس نبود كه آن را به كار برد نه از آدمى و نه از مرغ و نه از سباع اندر بيابان . پس خداى عزّ و جلّ فريشتگان را بميراند به هوا اندر ، و به زمينها اندر كس نماند جز جبريل و عزرائيل و ابليس . و خداى عزّ و جلّ جبريل را فرمايد كه به زمين شو و بنگر تا چه بينى . جبريل به زمين آيد و جهان بيند آبادان بر جاى ، و خلق و جانوران نبيند ، و طعامها و ميوه ها و نباتها بر جاى ، و آب روان و بوستانها با نزهت . و زر و سيم بر روى زمين ريخته چون سنگ و خاك ، و كس نه كه آن را به كار دارد . باز جبرئيل به آسمان رود . حق تعالى پرسد يا جبرئيل ، چه ديدى ؟ گويد : يا رب ، تو بهتر دانى ، خلقى را همه مرده ، و جهانى ديدم همه مانده . خداى تعالى گويد من نگفتم [ با ] ايشان . * ( إِنَّا نَحْنُ نَرِثُ الأَرْضَ وَمن عَلَيْها وَإِلَيْنا يُرْجَعُونَ 19 : 40 ) * . كه اين زمين و هر چه در او است من آفريدم و باز ميراث به من ماند ، و خلق را همه بازگشت به من بود . از بهر دنيا از درگاه من بازگشتند و معصيت كردند و خونها ريختند و فسادها كردند . امروز دنيا از ايشان ماند و ايشان به مرگ ناچيز شدند . پس خداى عزّ و جلّ ابليس را بميراند و جبرئيل را [ b 7 ] .